احساس من از زندگی ...

جمعه 7 مرداد 1390

تجدید خاطره

نویسنده: مهرداد   

یاد ایجاد وبلاگ !

یاد لحظه های نوشتن !

یاد آرام بودن ها !

یاد ماه رمضان و سپری کردن روزهای خوب !

یاد شب قدر سال گذشته !

یاد رفاقت !

یاد ...

بخیر


جمعه 9 مهر 1389

هرچی که شما عنوانشو بزارید !

نویسنده: مهرداد   

ویرایش شد .

پنجشنبه 25 شهریور 1389

LED و LCD

نویسنده: مهرداد   

رفتیم بازار و به سفارش بابا جان یه LED انتخاب کنیم با سینمای خانگی می خوام از تجربه ای که کسب کردم بگم من مارک سامسونگ LED را انتخاب کردم و خریدم اول طبق معمول دل صاب مردم میکشوندم به طرف برند سونی منم می گفتم ولم کن [با دلم بودم] هرچقدر پول بدی بابت مارکش هست همه اینا چین هستند اسمشون اینه که ژاپن و ... قطعاتشه و مونتاژش مالزی هست و ... !

خلاصه رفتم ته توش رو در بیارم گفتم جان برادر یه LED سونی بیار جلو ببینیم کیلویی چند ! گفت کیلویی بعد گفت یکی باز کردم می تونی اینور اونورشو ببینی خلاصه رفتم تو کفش دیدم نوشته طراحی led گفتم اینها LED اصل هستند یا مثل کارت های گرافیک To خوردن گفته نه آقا اصل اصلن ! گفتم عجب می تونم دیودشون رو ببینم ؟ دیگه دیدم فروشنده جا خورد گفت نه آقا دیودشون LCD ایه گفتم دیدی گفتم کیلوییه ؟

خلاصه دل صاب مردم رو دلیل منطقی دادم بهش و راضی شد که برم سراغ برند سامسونگ سرتون رو درد نیارم همه چیزشو چک کردم عالی بود از همه نظر و انتخاب کردم و پول و چک و ... تا بالاخره آوردیم خونه و نزدیک به 8 ساعت جون کندم تا میز و براکت و .. اش و نصب کنم و راه اندازی کنم فرض کنم سینمای خانگی چهار تا هر کدوم 6 تا پیچ می خورد نصبش ! یعنی جمعاً 24 تا پیچ

بعد نصب سیم های هر کدوم که عین کامپیوتر بود و بعدش رنگ بندی هاشون رو باید رعایت می کردی

نصب براکت پشت میز و بستن پیچ و واشرشون که واقعاً خسته کننده بود خیلی پیچ های بزرگی داشتن پیچ گوشتی هم نمی گرفت!

چسباندن سیم گیر ها به پشت تی وی

وصل فیش ها به پشت تی وی

تست usb

کانال یابی

تست dvd سینمای خانگی

وصل کردن ساب ووفر و به تی وی

بستن فلزهای براکت برای نصب روی براکت پشت تی وی

کلاً یه بار مرور دفترچه راهنمای هر دو

آخر سر هم که ایراد یابی صدا نمیومد و پدرمو در آورد آخرش هم از منو رفتم باز کردم باند ها رو بعد هم دکمه Mode روی کنترل و آمدن صدا !

یه ساعت هم الاف شدم تا صدای تلوزیون رو وصل کنم به سینمای خانگی که آخرش هم نتونستم ورودی رو به خروجی تبدیل کنم باید دوباره رو این موضوع تحقیق کنم ...

وتمیز کردن و کشیدن میز سرجاش و سیم ها و ...

وسطش یه نهار هم خوردم و یه تصادف وحشتناک هم شده بود سر محله که به اونم رسیدم و فیلمبرداری کردم توضیحش رو نمی تونم جرات کنم تو وبلاگ بنویسم فقط اینو بگم سر یارو مونده بود زیر چرخ تریلی و مغزش پاشیده بود تو کف آسفالت

پنجشنبه 25 شهریور 1389

پروژه ها و من !

نویسنده: مهرداد   

اس ام اس اومد صبر کنید جواب بدم بعد بیام خدمتتون ! ... و دقایقی می مانیم . ..

خوب جواب دادم آره دیگه بابا جواب خودتو دادم عزیز دلم [فکرتون جای بد نره آقا ...!]

یه دوتا پروژه پایان نامه گرفتم برای آخر شهریور ماه که باید تحویل بدم اما امان از این اینترنت که نمیزاره بشینم کارمو بکنم ! آخه چشتان روز بد نبینه اینترنت پر سرعت ADSL2+ گرفتم گفتم چشتان روز بد نبینه چون شما هم سرعت اینترنت منو داشتید دیگه نمی تونستید از پای کام بلند شین آخه بد جوری صفا میده اینترنت پر سرعت ... البته باید سر کیسه رو هم شل کنید !

ادبیاتم از دستم در رفت بهتره که همون عامیانه بنویسم !

خوب زیاد علامت تعحب زدم نه ؟ ! [نه غلام سریال زیر آسمان شهر را در نظر بگیر]

یه چند تا پروژه طراحی سایت و برنامه نویسی آزاد داشتم که اونها رو هم انجام دادم مانده این دوتا پایان نامه که هر دو برنامه هاشون رو نوشتم فقط مونده توضیحات و داکیومنتشون که این قسمتش واقعاً حوصله بر و زمان بر است خدایا خودت یه تلنگری بهم بزن بشینم اینها رو تموم کنم


پنجشنبه 25 شهریور 1389

نمی دانم ...

نویسنده: مهرداد   

چند باری واقعیتش خواستم بنویسم اما همین که فرم ارسال مطلب را باز کردم تنبلیم اومده و فوری بستمش و موکولش کردم به یه وقت دیگه دقیقاً 24 ساعت قبل سه تا موضوع تو ذهنم بود که بنویسم اما امان از این حافظه جوانی ، شرمنده باید می گفتم امان از این حافظه پیری مگه نه ؟ ! چیکار کنم که مشغله ذهنی ام بیشتره و موضوعات زود از ذهنم می پره برم ارسال مطلب دیگری را بزنم ببینم چیزی یادم میاد ...

یکشنبه 14 شهریور 1389

گنگ

نویسنده: مهرداد   

امروز که از خواب پا شدم تا الان که دیگه آخرای شب هست خیلی گنگ هستم نمی دونم چرا اما گنگم امروز ! به اصطلاح خودمون هنگ کردم یه چند تا سفارش بود اونها رو باید انجام میدادم هرچقدر به خودم خط و نشون کشیدم نتونستم که نتونستم ...

و این بود پایان امروز ما ای برادر ...




جمعه 12 شهریور 1389

ادامه ماجرای شب قدر و من

نویسنده: مهرداد   

خلاصه جوشن کبیر رو نتونستیم تموم کنیم چون واقعاً زیاد هست و مردم هم خود باید مراعات می کردند ، چون تنهایی خودت دعای جوشن کبیر رو بخونی تند تند خیلی می کشه حالا بیایی  با تجوید و تکرار هم بخونی حساب کنین ببینید چقدر طول می کشه !

خلاصه ...

دعا تموم شد و گفتند پذیرایی میشه کیک و ساندیس و نون و پنیر و سبزی و ...

که از همه بیشتر هر سال بهم این نون و پنیز و سبزی اش میچسبه ، خلاصه بله گذشت این ماجرا هم و مداح دیگری که از مداحان معروف شهر بود نشست و شروع به مقدمه چینی ریختن اشکهای مردم کرد اول که شروع کرد فکر کنم با شجریان اشتباه گرفته بود یه سه گاه هایی میکشید که شجریان هم صداش اونطوری نمی کشه !  خلاصه سرتان را به درد نیاورم ناراحت از این بودم که امشب میعاد است یا وفات و سوگواری ...

حداقلش این بود که برای من یکی مقدمه چینی عذاب بود تا گریه و نرم کردن دل بعد شروع کرد و یواش یواش به روضه خوانی که بدون مقدمه رفت رو مبحث امام حسین (ع) و زینب (س) گفتم خدایاااااااااااااااااااااااااااااا کی این مداحان اهل بیت می خوان بفهمند که بابا هر روز و هر مناسبت ماه محرم نیست کی اینا میخوان بفهمند که باید مناسبتی و بروز برند جلو خلاصه باز زد تو حال  پرمان !

یواش یواش اومد به روضه خوانی امام علی یه کم دلم خنک شد و دلم آرام گرفت تو دلم ولوله بود آخه همه با صدای بلند احساس می کردند گریه می کنند بعضی ها هم می خواستن حال بدند کف میزند و آ آ میکشیدن که هر بچه ای می دونست که اینها الکی هستند و به شعور انسانی دارند توهین می کنند رجوع کنید به چند پست قبل ...

خلاصه در خودم بودم که چرا نباید اشک من در روزهای عادی بریز و امان وقرار نداشته باشد اما در این شب مهم اشکی جاری نشود که یه هو دیدم یک قطره اشک ریخت و جاری شد و مقدمه ای شد برای قطره های دیگر و دیگر و دیگر که در همین حال یاد ملتمسین دعا افتادم قبل از خودم به عزیز دلم و دوستان دیگرم که التماس دعا کرده بودند دعا کردم و...

گفتم ان شا الله که خدا دعایم را مستجاب می کند این نوحه خوانه هم که صدای کف دست هایی را میشنید ادامه روضه می داد و براش تفهیم نبود که نیم ساعت گذشته و بک یا الله را شروع نکرده و ساعت شده است 3 بامداد ...

سرتان را به درد نیاورم شروع کرد به بک یا الله و میانشون روضه های طولانی تا اینکه کشید به ساعت 4 بامداد که مسئول مسجد چراغ ها رو روشن کرد و این روضه خوان تازه متوجه شد که باید تموم کنه و دعاها رو بخونه و ما هم آمین بگیم و ...

خلاصه اینکه اینم از شب قدر ما بود و ...

البته این شب قدری که رفتم خالی از لطف نبود چرا که بعد از بیرون آمدم از مسجد با اون همه ماجرا احساس خوبی داشتم و احساس میکردم به خدا چند قدمی نزدیک تر شدم و احساس می کردم قلبم مهربان تر و پاکیزه تر شده و خدا دعاهایم را شنیده است خلاصه یه حس خوبی بود که نمی شه با نوشتن توصیف کرد .

جمعه 12 شهریور 1389

ماجرای شب قدر و من

نویسنده: مهرداد   

دومین شب قدر بود که می خواستم برم مسجد، مهمان از یک طرف پذیرایی از یک طرف ، و از همه مهتر در این روزهای مهم حرف و بحث کردن های عمومی که در روزهای عادی یکیش هم به یاد نمیاد طرف سنگین ترازو را بر عهده داشت و باعث شده بود صحبت کردن شیرین تر شود تا فکر به عبادت و طلب بخشش از خداوند مهربان و گریه و مناجات کم رنگ تر شود البته فکر بد نکنید جمع خوبی بود و همه با ایمان بودند اما خوب بحث شیرین بود بعد از افطار ...

خلاصه اینکه بحث و صحبت هم تموم شد و شد ساعت 12 شب و با داداش جان رفتیم مسجد ببینیم چه خبر از دعا و مناجات هنگام رفتن به مسجد می گفتم خدایا میاییم بخشیده شویم یا به گناهانمان بیافزارییم یاد یه سخن از دکتر شریعتی افتادم که میگفت ترجیح می دهم در خانه بشینم و به خدایم فکر کنم تا اینکه در مسجد باشم و به کفشهایم فکر کنم سخن از دکتر حسابی بهم تلنگر هایی وارد کرده بود ...

خلاصه سرتان را به درد نیاورم رفتیم مسجد و جای سوزن انداختن نبود در این مواقع بیشتر دیدیم که یکی رو میزارند اگر جا نبود یه یا علی یا ا... جماعت میان جلوتر جا باز میشه برا افرادی که تازه وارد مسجد شدند اما نشنیدیم چیزی !!!

خلاصه با هزار دردسر یک جایی پیدا کردیم و نشستیم کنار من یکی دونفر نشسته بودند که دعای جوشن کبیر جلوشون بود و با مداح مرور می کردند دوستش رفت وضو بگیره گفت جای منو نگه دار (به من نگفت ها به دوستش گفت) ایکی ثانیه نکشید که سه نفر اومدن و جای این یک نفر جا شدند این دوستش هر چی گفت بابا اینجا جا هست گفتند وقتی میاد بلندمی شیم در عجب بودم که این آقایی که رفت وضو بگیره چقدر گشاد نشسته بود که جای سه نفر رو گرفته بود در همین فکر بودم که دستی را روی شانه هایم احساس کردم که فشار داده می شود و کنار گوشم یک صدایی میامد من که حواسم به دعا بود گفتم تکرار کنی برادر ممنون می شم گفت هیچی می خوام یه کم بری اونورتر منم جا بشم گفتم می بینی که چقدر دردسرانه نشستم گفت موردی نداره خلاصه از دلم نیومد و به چند نفر رو انداختم و واسش جا باز کردم و بعدش دیدم که همون کسی هست که رفته بود وضو بگیره گفتم جان برادر خودت گشاد نشستی فکر می کنی همه اینطوری جای سه نفر رو میگیرند  .

ادامش در پست بعدی ... 


شنبه 6 شهریور 1389

سوتی سال سنجش

نویسنده: مهرداد   

دیروز دفترچه انتخاب رشته کاردانی به کارشناسی رو دانلود کردم ! خیلی جالب بود 10 تا دانشگاه روزانه بود 4 تا شبانه بقیه غیرانتفاعی !

حالا اینجاش جالبه از 10 تا دانشگاه روزانه 6 تاش ویژه فرهنگیان بود ، 4 تاش رو دانشجو می تونست انتخاب کنه اون چهار تا هم سر جمع 160 تا بر میداشت 40 درصد هم سهیمه ایثارگر و ... است .

حالا فرض کنید اون بدبخت بیچاره ای که رتبه 200  داره نمی تونه روزانه قبول بشه چیکار کنه ؟ !!!!!!!!!!!!

خیلی بده من خودم دیدم شوکه شدم ! البته رشته مهندسی نرم افزار منظورم هست ! اینو باید توی تاریخ نوشت نمی دونم سنجش بر اساس چه چیزهایی این ظرفیت ها رو اعلام می کنه !

حالا اون چهار تا روزانه اگر حدس زدید کدام شهر هاست ؟ شهر تربت حیدریه ، شاهرود ، قوچان (دوتاست یکی نیمسال اول یکی نیمسال دوم)

والسلام همین ، فرض کن یکی رتبه 200 آورده یعنی سه رقمی و توی آذربایجان شرقی هست یا اینکه استان خوزستان یا ... اینکه حقش هست توی شهر خودش روزانه بخونه چون رتبه خوبی آورد چطوری پاشه بره قوچان بخونه !!!!!!

شما نظرتون رو بگید گریه کنیم یا بخندیم ؟ دردمون رو به کی بگیم ؟


پنجشنبه 4 شهریور 1389

طبیعت انسانی

نویسنده: مهرداد   

اولین پست امروزم را می خوام با طبیعت انسانی شروع کنم ، بعضی از انسان ها طبیعت و ساختارشون یه رفتار مشخصی را شکل می ده که این باعث ناراحتی و عذاب بعضی از انسانها میشه ! می خوام بگم در چنین شرایطی ناراحت نشین چون طبیعت اون شخصی که شما را آزرده اینه !

براتون مثال میزنم شما از جلوی یک مار بگذرید و شما را نیش بزنه چه حالی پیدا می کنید ؟ به خدا بد و بیراه میگید ؟ مسلماً که نه و فوراً قبول می کنید که خوب این طبیعت مار هست و طبیعت مار نیش زدن هست .

بعضی از رفتارهای انسانی هم اینچنین هست نباید ازشون ناراحت و دلخور بود ، اینجاست که باید فرق داشته باشیم و بگیم ما انسانیم و می تونیم طرف مقابلمون رو سعی کنیم اصلاح کنیم  .

این سعی کردن ما را متمایزتر می کنه از دیگر مخلوقات خدا


چهارشنبه 3 شهریور 1389

دعوای همیشگی پدر و مادر

نویسنده: مهرداد   

دیروز یکی از بهترین دوستان بهم اس زد و گفت که مشکلاتی داره و داره به قول خودش می ترکه ! تو دلم ول وله بود می گفتم خدیا یعنی چی می تونه باشه که این عزیز ما رو اینقدر دچار مشکل کرده بعدش گفتم حالا بزار بپرسم هرچی اصرار کردم گفت نمی خواد ناراحتت کنم گفتم حالا بگو شاید یه کلیدی برایش داشتم ! خلاصه گفت که عمو اینام افطار دعوتمون کردن و ما هم با عموم اینا مشکل داریم بابام میگه بریم مامانم میگه نریم ! گفتم بابا این که نشد مشکل مگه عادی نشده دعوای پدر و مادر گفت نه والا گفتم ...

دیگه الان توی هر خانواده ای دعوای پدر و مادر همیشگی شده و برای همه افراد عادی شده چون نتیجه اش را از قبل میشه پیش بینی کرد نهایت دیگه خودشونو بکشند یک هفته است بعد از یک هفته باز بر میگرده به حالت عادی من موندم این مشکل بود که این دوست ما رو تا حد ترکیدن برده بود ؟ شاید خودش بخونه خندش بگیره از ناراحتی دیشبش !

منم پدر و مادرم گاهی اوقات دعواشون میشه یعنی همه اینطورین به قول یک عزیزی که گفت دعوا چاشنی زندگی هست اگر نباشه زندگی که زندگی نیست هیچ زن و شوهری هم نمی تونه ادعا کنه که در طول زندگی اش دعوا نکرده همه این مشکل خانوادگی رو دارند اما برای همه عادت شده و عادی و دیگه وقتی دعوا میشه براحتی نتیجه اش از قبل مشخص است .

شاید این دوست ما اینطوری فکر کنه که بابا تو که نمی دونی دعوای پدر و مادر من از عادی اومده بیرون بازم به این دوستم میگم می دونم ولی بازم باید برات عادی باشه چون ناراحت شدن واقعاً چیزی را درست نمی کنه و اینکه پس از یک هفته که باهم دیگر خوب شدن میبینی که ای داد بیداد از جیبت رفته ! روحیه و انرژِ ی هم مثل پول می تونه باشه که بیهوده بعضی اوقات خرجش می کنیم و بعداً پیشیمان می شویم .

آره جانم بیخیال باید باشی و به این زندگی عادت کنی و برات عادی باشه خود من کم پدر و مادرم حرفش نشده منتها در این شرایط عادی ام و سعی می کنم آروم کنم و درست کنم نه اینکه یه گوشه بگیرم و عین مریض هایی که توی تیمارستان ها هستند و به یه جایی زل میزنند باشم من انسانم و بعد از آن یک عقل دارم که باهاش می تونم همه جا و همه کس رو در محیطش قرار بدم .

روز همگی خوش باشه دعا یادتون نره بچه ها

سه شنبه 2 شهریور 1389

یادم رفته !

نویسنده: مهرداد   

امروز چند شنبه است ؟! [درست بودن تاریخ و روز موبایل هم در این مواقع به درد می خوره] فهمیدم بابا حس کمکتون گل نکنه ! چهارشنبه است (نیشتو ببند خودم می دونم سه شنبه است)

قربان هر چی عشق با مرامه ! قربان تو ! قربان ... بابا عید سعید قربان رو میگم همونی که یه گوسفند رو در هر سال قربانی می کنند ؟ ! دیدی چه زود آدم ها قضاوت می کنند ؟ (شوخی کردم به خودم اعتماد داشته باش اونی که اول حدس زده بودی درست بود به ذهن و فکر خود اعتماد داشته باش و زود شکست نخور)

دیگه چی ؟ بیخیال (وای بازم گفتم بیخیال) یادمه یه روزی با یه دوستی حرف می زدیم که گفت بابا بسه دیگه چقدر میگی بیخیال گفتم به نظرت چه اصطلاحی رو می تونم جایگزین کنم گفت من چه می دونم گفتم پس همون می گم بیخیال یکم فکر کرد بعد گفت پیدا کردم یه جوری گفت پیدا کردم یاد اورکا اورکای دبستان تو کتاب ادبیات افتادم! گفتی حالا چی پیدا کردی ؟

گفتم به جاش بگو ولش کن

سه شنبه 2 شهریور 1389

دیشب ! یا دیروز ؟ !

نویسنده: مهرداد   

دیشب و دیروز فرقی نمی کنه مهم اینه که باهم دیگر یک روز را تشکیل دادند ، و بدتر از آن من زیاد خوش نبودم بر خلاف روز قبلش!  راسته که میگن دنیا یه روز به نفع تویه یه روز به ضررت ! بعضی اوقات دلم میگیره از کسانی که در ظاهر خوبند اما در شرایط سخت پشتتو خالی می کنند ! !

کاشکی هیچکس مشکلش وقت پول نباشه !

کاشکی همه داشتن یه همسر خوب را نعمتی بدونند و شکرشو به جا بیارند!

کاشکی همه داشتن یه دوست خوب را قدر بدانند .

و هزاران کاشکی دیگر ...


سه شنبه 2 شهریور 1389

شعور انسانی را زیر سوال بردن

نویسنده: مهرداد   

امروز می خوام از یه واقعیت و یه زشتی ها حرف بزنم بعضی از فیلم ها هستند جالب هستند ولی آدم بعد از اینکه اینها رو نگا می کنه ناراحت می شه چرا  ؟ چون شعور انسانی رو میبرن زیر سوال مثلاً دو خواهر فیلم خوبیه ولی نا مستقیم به شعور انسانی توهین می کنه ! آخه یکی نیست بگه برادر من ... چی بگم والا ...

شما نظرتون در این باره چیست ؟

دوشنبه 1 شهریور 1389

خسته ام از ...

نویسنده: مهرداد   

و اما امروز خسته ام از تمام حرفهای کلیشه ای !

خسته ام از تمام پاسخ های تکراری!

خسته ام از تمام کسانی که هیچ تحرکی در زندگی خود ندارند ...

خسته ام ...

خسته ام ...

و ...


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :