احساس من از زندگی ...

دوشنبه 28 شهریور 1390

فرصت!

نویسنده: مهرداد   

فرصتی دوباره خواهم داد گر خودت بیایی

فرصتی دوباره خواهم داد گر خودت باشی

فرصتی دوباره خواهم داد گر شروع کننده ای خوب باشی

فرصتی دوباره خواهم داد گر قدر بدانی

فرصتی دوباره خواهم گر ...

گر ...




جمعه 25 شهریور 1390

پل عبورت بودم ...

نویسنده: مهرداد   

فقط پلی بودم برای عبورت ...
فکر تخریب من نباش!
به آخر که رسیدی...
دست تکان بده خودم فرو می ریزم

شنبه 12 شهریور 1390

مکالمه زبان

نویسنده: مهرداد   

بعد از اینکه کلی وقت و فرصت رو غنیمت نشمردم بالاخره تصمیم گرفتم برم و برای کلاس مکالمه ثبت نام کنم امروز رفتم تعیین سطح دادم تعجب کردم ! چون گفتن از Level 5  باید شروع کنم تعجبم از این بود که فک میکردم همون سطح 2 - 3 باشم ولی آفرین به خودم هر چی در مصاحبه پرسید جوابشو دادم امتحان کتبی اشون خیلی سخت و حوصله بر بود گرچه من تونستم از 50 تا به 20 تاش جواب صحیح بدم.

حسابی خوشحالم کرد ، بابا ما اینقدر زبانمون خوب بوده خودمون خبر نداشتیم ! اینجاس که میگن به خودت ایمان داشته باش ، تو میتونی


شنبه 12 شهریور 1390

عید فطر

نویسنده: مهرداد   

عید فطر آمد ، امسال مجلس دو روز تعطیلی اعلام کرده بود به جمعه هم که کنارش دیگه دل تو دل کارمندها نبود اینو میشد از چشماشون و تبریک هاشون و زیاد نشستنشون فهمید ! آخه قبلاً هرکی میومد فقط برا تبریک میومد امسال شده بود تبریک + روز نشینی و شب نشینی چشتان روز بد نبیند خونه که تنها باشی مجبوری پذیرایی هم بکنی !!

عید خوبی بود سربلند بودم چون روزه ام رو مثل سالهای قبل گرفته بودم و خوشحال بودم که تونستم از امتحان الهی یه نمره 10 ای بگیرم و قبول بشم + اینکه انتظار دریافت 21 پیامک تبریک از دوستان رو نداشتم !

گرچه انتظار دریافت پیامک از بعضی دوستان داشتم که شرمنده کردن و فراموش کردن مثل روز تولد ! این فراموشی ها درس زندگیست و دوستان داد میزنن که ما رو بیشتر بشناسید ما اینیم که می بینی

شنبه 12 شهریور 1390

شب قدر90

نویسنده: مهرداد   

اولین شب قدر ر ترجیح دادم خدمت به خلق خدا را بر گزینم و بیشتر به خدایم فکر کنم ! اما شب دوم و سوم کلید های قلبم بیشتر از قفل های ذهنم بود فرجام خود را در مسجد کنار بچه های امروز دیدم حس عجیبی داشتم وقتی بچه ها می خندیدن و مسئولین مسجد با جملاتی از قبیل "صلوات بفرستید و سکوت کنید"دوستان کوچک با صدایشان فضای معنوی مسجد رو بهم نزنن" گاهی اوقات خندم میگرفت گاهی اوقات گریه ! خنده از باب اینکه خنده های بچه ها منو به یاد کودکی هام و اون زمانی مینداخت که ما هم مثل اونا از این شیطونی ها می کردیم ... گریه از این بابت که مسئولین مسجد فک نمی کردن که شاید با این جمله هاشون دل بچه ها رو بشکونن اشتباه نکنید من موافق این نیستم که در سوگ علی بخندن ولی اعتقاد بر این دارم که هر چیزی راه و روش خاص خودشو داره بگذریم ...

شب قدر خوبی بود و دلم آرام گرفت و احساس پاکی کردم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :